یادگار های من

«نمی‌خواهم دوری از وطن بهانه‌ای به دست من بدهد برای تنبلی. من در کشوری زندگی کرده‌ام که در هیچ دوره تاریخی خوردن چلوکباب و قیمه‌پلو قدغن نبوده اما در طول تاریخ نوشتن و فکرکردن و خواندن زیر ضربه بوده است.»

«راستش گاهی فقط می‌شود با رئالیسم جادویی یک داستان را نوشت. مثلا شما موشهای خیابان انقلاب را دیده‌اید؟ بی‌ترس و واهمه داستان می‌خورند. هر جور کتابی را که بخواهید می‌خورند. پارسال هر روز صبح که می‌رفتم میدان انقلاب، آن‌ها را می‌دیدم که در جوی‌های خالی از آب و پراز کاغذ در حال جویدن کاغذند. آنها داستان‌های من و شما را می‌خورند. ارشاد به آنها اجازه جویدن هرجور داستانی را می‌دهد اما به ما اجازه نوشتن و خواندن داستان نمی‌دهد.»

منیرو روانی پور

 

نوشته شده در ۱٤ امرداد ۱۳۸۸ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ توسط یک ایرانی نظرات () |

خیلی وقته ازت بی خبرم

تنها راه ارتباط با تو را زیر و رو می کنم

اما گویی امروز که همان دیروز است تو اصلن سری به پل نزدی

حوصله پست گذاشتن هم ندارم

اصلن حوصله هیچ کاری ندارم

دنیا پر از اخبار ناگوار نفرت و آزار

سراغ تو هم آمدم که دمی از عشق سخن بگوییم اما نبودی

تویی که به هر کجا می رفتم بودی

اما امروز نیستی

فردا می آیی؟

.

.

.

.

راستی الان فردا شده بیا دیگه

منتظرم.

نوشته شده در ۱٢ امرداد ۱۳۸۸ساعت ٧:۱٦ ‎ق.ظ توسط یک ایرانی نظرات () |

 

 

Rain, feel it on my finger tips
Hear it on my window pane
Your love's coming down like
Rain, wash away my sorrow
Take away my pain
Your love's coming down like rain

When your lips are burning mine
And you take the time to tell me how you feel
When you listen to my words
And I know you've heard, I know it's real
Rain is what this thunder brings
For the first time I can hear my heart sing
Call me a fool but I know I'm not
I'm gonna stand out here on the mountain top
Till I feel your

[chorus]

When you looked into my eyes
And you said goodbye could you see my tears
When I turned the other way
Did you hear me say
I'd wait for all the dark clouds bursting in a perfect sky
You promised me when you said goodbye
That you'd return when the storm was done
And now I'll wait for the light, I'll wait for the sun
Till I feel your

[chorus]

Here comes the sun, here comes the sun
And I say, never go away

Waiting is the hardest thing
(It's strange I feel like I've known you before)
I tell myself that if I believe in you
(And I want to understand you)
In the dream of you
(More and more)
With all my heart and all my soul
(When I'm with you)
That by sheer force of will
(I feel like a magical child)
I will raise you from the ground
(Everything strange)
And without a sound you'll appear
(Everything wild)
And surrender to me, to love

Rain is what the thunder brings
For the first time I can hear my heart sing
Call me a fool but I know I'm not
I'm gonna stand out here on the mountain top
Till I feel your

Rain

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در ۸ امرداد ۱۳۸۸ساعت ٢:٤۳ ‎ق.ظ توسط یک ایرانی نظرات () |

ستاره دیده فروبست و آرمید, بیا

شراب نور به رگ های شب دوید, بیا

ز بس نشستم و با شب حدیث غم گفتم

ز غصه رنگ من و رنگ شب پرید, بیا

به گام های کسان می برم گمان که تویی

دلم ز سینه برون شد ز بس تپید, بیا

نیامدی که فلک خوشه خوشه پروین داشت

کنون که دست سحر دانه دانه چید, بیا


                                       (سیمین بانو بهبهانی)

 

نوشته شده در ٧ امرداد ۱۳۸۸ساعت ٤:۳٥ ‎ب.ظ توسط یک ایرانی نظرات () |

تمام عمر احساس گناه کردم.

احساس کرده ام باید حس دوست داشتن را قربانی حس گناه کنم.

من کسی را دوست دارم که از لحاظ شرعی مال من نیست.

شرع مثل تمام چیز ها نسبی است.

شرع را انسان ها تفسیر می کنند.

انسان ها گناه را دوست دارند.

پس انسان ها شرع را دوست ندارند؟

من کسی را دوست دارم که از لحاظ قانونی مال من نیست.

قانون را انسان ها می نویسند.

انسان ها دوست دارند قانون را ندیده بگیرند.

اما انسان ها دوست ندارند عشق را ندیده بگیرند.

آیا من انسان هستم؟

.

.

.

گنه کردم گناهی پر ز لذت

کنار پیکری لرزان و مدهوش

خداوندا چه می دانم چه کردم

 در آن خلوتگه تاریک و خاموش

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در ٦ امرداد ۱۳۸۸ساعت ٧:٤٧ ‎ب.ظ توسط یک ایرانی نظرات () |

چگونه میگویی:"به هرکجا که رویم آسمان همین رنگ است".

بیا بیا برویم

آه من دلم تنگ است

بیا بیا برویم

کجاست نغمه عشق و نسیم آزادی

در این کویر نبینم نشان آبادی-نشانه ی شادی

دلم گرفت از این شیوه های شدادی

بیا بیا برویم

خوشا که رستن و رفتن به سوی آزادی

"حمید مصدق"

نوشته شده در ٥ امرداد ۱۳۸۸ساعت ٦:٢۳ ‎ب.ظ توسط یک ایرانی نظرات () |

بعضی حرف ها هست که آدم فقط میتونه با چشماش بزنه.

خیلی حرف ها هم هست که هنوز کلماتش درست نشده اند.

انسان تنها به یک تن دل میسپارد.

و چون به یک تن دل سپرد با دیگران دوستی میکند.

انسان تنها می تواند به یک تن راست بگوید.

و چون چنین شد به دیگران دروغ می گوید.

مرد نمی تواند گنج جانش را میان همگان تقسیم کند.

آنرا به یک زن می سپارد آنگاه فقیر می شود, در چشم دیگران.

آما خود میداند که عشق تنها دارایی ماندگار مردان است.

(بخش کوتاهی از کتاب ماه عسل پاییزی نوشته ابراهیم نبوی )

 

 

نوشته شده در ٥ امرداد ۱۳۸۸ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ توسط یک ایرانی نظرات () |

هر کس تو زندگی رویایی داره

آدما از بدو تولد تو رویا هستند.

رویایی که شاید هیچ وقت محقق نشه.

اما دنیای بی رویا خیلی  زشت تر از دنیای رویاییه.

رویای کودکی چه راحت به دست می آمد.

رویای نوجوانی کمی سخت تر.

و چه راحت بر باد میرود:

رویای جوانی به دست دولت.

رویای میان سالی به دست سرنوشت.

رویای پیری به دست فرزندان.

رویای زنده ماندن به دست خدا.

تنها کاری که دست خودم است به روز کردن رویا هاست.

 

نوشته شده در ٥ امرداد ۱۳۸۸ساعت ٢:۳٦ ‎ق.ظ توسط یک ایرانی نظرات () |

امروز رو خواستم تعطیل کنم

اما دیدم ظاهرن نمیشه

آخه عشق که تعطیلی نداره

بنابراین پستو باز کردم 

حالا یه بوسه سفارشی پست میکنم 

ببخشین حواسم نبود تو خیابونه

اما چه اشکال داره ؟

خوب باشه

مگه چیه

عشق فیلتر نمی شه.

میشه؟ 

 

نوشته شده در ۳ امرداد ۱۳۸۸ساعت ٢:٤۳ ‎ق.ظ توسط یک ایرانی نظرات () |

چه زیباست لحظه های با تو بودن.

چه سخت است لحظه خداحافظی.

 اما چون سلامی دوباره در پیش است , قابل تحمل.

برای حس کردن تو همه جا سر میکشم.

میدانم تو نیز چنین میکنی.

هر جا برات اثری می گزارم .

به امید با تو بودن می خوابم و بر می خیزم.

بیادت گوش می کنم:

"ای مثل من تک و تنها دستامو بگیر که عمر

رفتهمه چی تویی زمین وآسمون هیج ".

 

 

نوشته شده در ٢ امرداد ۱۳۸۸ساعت ۳:٠۱ ‎ق.ظ توسط یک ایرانی نظرات () |

هر روز منتظر بودم تا خبری از تو بیاد.

انتظار تلخی بود ولی امیدوارانه.

حالا هم هر روز منتظر میشینم ولی این یکی شیرینه.

تنها دل خوشی من

به سر رسیدن این انتظاره چون این شیرین تره

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم

چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی

چون جاذبه ای مبهم

مرا می کشی و نمی یابمت

چون صدایی از چهارسوی حیات

مرا می خوانی و نمی بینمت

چون یادگاری های نوجوانی

همه جا هستی و اینهمه تنهایم ! ...؟

نوشته شده در ۳۱ تیر ۱۳۸۸ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ توسط یک ایرانی نظرات () |

سلام

عزیزم خوبی؟

میخوام اینجا برات یه اعترافی بکنم.

آخه این روزا تو ایران ما بازار اعتراف داغه.

میخوام اعتراف کنم که قدرتو ندونستم.

تورو اینقدر آسون به دست اوردم که فکرشم نمی کردم.

به همون آسونی هم از دستت دادم.

ولی اینو میدونی که همیشه دوست داشتم.

نمیدونی؟

خیلی دلتو شکوندم.

نشکوندم؟

ولی تو هیچ وقت دلمو نشکوندی.

برای نگه داشتنت هیچ تلاشی نکردم.

وایستادم و دور شدن تو رو نگاه کردم.

یهو دیدم دیگه نمی بینمت.

انگار مسخ شده بودم.

بعد از اون دیگه این حالت با من موند.

اون اوایل که از دست دادمت هنوز نمی فهمیدم.

بعدش یکی سر راهم سبز شد یهو نفهمیدم چطور شد.

تا بخودم اومدم دیدم دیگه منم نیستم.

یهو تنها شدم.

نه تازه فهمیدم چه تنها بودم بی تو.

حیرت و حسرت از دست دادنت.

میدونی یه روز یکی بهم گفت اون منتظرته کاری بکن.

اما شنیدم تو بازم طرف منو گرفتی.

میدونم منو بخشیدی.

نبخشیدی؟


ای جدایی تو بهترین بهانه ی گریستن، بی تو من به اوج حسرتی نگفتنی رسیده ام

ای نوازش تو بهترین امید زیستن، در کنار تو، من ز اوج لذتی نگفتنی گذشته ام



 

 

نوشته شده در ۳۱ تیر ۱۳۸۸ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ توسط یک ایرانی نظرات () |

یکی از قشنگ ترین کارای خدا بخشیدن موسیقی به آدم هاست.

هر چی آهنگ دوست دارم منو به یاد تو میندازه.

 آخه با اونا زندگی کردم با اونا عاشق شدم , رنج کشیدم و لذت بردم.

انگار تموم لحظه های زندگی رو تبدیل به آهنگ کردن و روش ترانه گفتن.

میدونی چقدر ابی رو  داریوش رو گو گوشو و ......................... دوست دارم.

زندگی بدون اینا چقدر سخت تر بود.

جقدر از لحظه هامون , به آهنگ های مورد علاقه مون گوش کردیم.

میشه بازم با هم آهنگ گوش کنیم؟

بی صبرانه منتظر اون لحظه عاشقانه ام.

نوشته شده در ٢٩ تیر ۱۳۸۸ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ توسط یک ایرانی نظرات () |

عزیز دل من تنهایی تو با من تقسیم کن

حالا منم تنها تر شدم  چون کامپوترم خراب شده آخه اطلاعاتم اونجاست و یه دنیا خاطره

حالا اگه بخوام شعر برات بزارم آرشیوم نیست

اما حالا دیگه همه حرفای خودمه که برات میگم:

 دوست دارم اول و آخرشه

پس بینش برات چی بگم؟

یه ذره سکوت چطوره گلم؟

یه خاطره هم برات میگم:

یه روز من میخواستم  با قطار برم خونه تو و آبجیمم میخواستین با هام بیاین

البته یکم از راهو (راستی چقدر دلم براتون تنگ شده) کلی برام تنقلات خریده بودی.

اما از بدشانسی بلیط هامون یه ساعت نبود.

من رفتم و تو موندی ولی بعدن تو رفتی و من موندم.

.

.

.

نوشته شده در ٢٩ تیر ۱۳۸۸ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ توسط یک ایرانی نظرات () |

از مرگ ...


هرگز از مرگ نهراسیده ام
اگر چه دستانش از ابتذال، شکننده تر بود.
هراس من – باری – همه از مردن در سرزمینی است
که مزد گورکن
از آزادی آدمی
افزون تر باشد

جستن
یافتن
و آنگاه
به اختیار برگزیدن
و از خویشتن خویش
با روئی پی افکندن ...
اگر مرگ را از این همه ارزشی بیش تر باشد
حاشا حاشا که هرگز از مرگ هراسیده باشم.

احمد شاملو

مردن آن نیست که در سینه ی خاک دفن شوم مردن آن است که از خاطر تو با همه ی خاطره ها محو شوم

 

نوشته شده در ٢۸ تیر ۱۳۸۸ساعت ٢:۱۳ ‎ق.ظ توسط یک ایرانی نظرات () |

یکی بود یکی نداشت.

سال ها پیش یک خرگوش سفید بود که جند تا شماره داشت یکی از شماره هاشو به دوستش داد. یه شب دوستش که دلش گرفته بود شماره رو گرفت.

اونجا چند تا بودن ولی خدا به یکیشون گفت تو گوشی رو بردار اونم گوشی رو برداشت و با اون حرف زد اول یه کم حرف زد ولی بعدن خیلی حرف زد یهو دید که دیگه نمیتونه حرف نزنه.

روزها و شب ها گذشتند اونا نفهمیدن جطور یهو همو گم کردن.

اونا تو دو مسیر دنبال هم بودن از جهت مخالف دنبال هم میگشتن اما از اونجایی که زمین گرده به هم رسیدن  درسته که خیلی طول کشید اما وقتی به هم رسیدن تازه فهمیدن چقدر دنبال هم گشتن.

تازه فهمیدن تو این سال ها  چقدر تنها بودن.

میدونین بجه ها اما حالا دیگه تنها نیستن خیلی حرف دارن با هم بزنن.

عاشقم عاشق ستاره صبح

عاشق ابر های سرگردان

عاشق روز های بارانی

عاشق هر جه نام توست بر آن

می مکم با وجود تشنه خویش

خون سوزان لحظه های ترا

آنچنان از تو کام میگیرم

(بخش  از شعر زندگی فروغ)

نوشته شده در ٢٧ تیر ۱۳۸۸ساعت ٤:٢۳ ‎ب.ظ توسط یک ایرانی نظرات () |

چقدر مرور خاطره های زیبا با کسی که دوستش داری شیرینه.

کسی که همیشه با تو بوده گرچه سالها فقط یادش با تو بوده.

هیچ فکر کردین اگه شاعرا نبودن عاشق ها چه میکردن؟

شاعرا بجای همه شعر میگن. حالا منم میخوام از یکیشون وام بگیرم.

نامت را به من بگو

دستت را به من بده

حرفت را به من بگو

قلبت را به من بده،

من ریشه های ترا دریافته ام

با لبانت برای همه لب ها سخن گفته ام

و دست هایت با دستان من آشناست.

در خلوت روشن با تو گریسته ام

برای خاطر زندگان،

و در گورستان تاریک با تو خوانده ام

زیبا ترین سرودها را

زیرا که مردگان این سا ل

عاشق ترین زندگان بودند

 

.

نوشته شده در ٢٧ تیر ۱۳۸۸ساعت ۱:٤٤ ‎ق.ظ توسط یک ایرانی نظرات () |

خدای من باورم نمیشه

دیگه نمیخوام بخوابم

فقط میخوام بنویسم و البته بخوانم. موسیقی گوش کنم.حرف ها رو بشنوم اما واقعن زمانی مونده؟

من در آستانه دهه پنجم زندگی هستم

نمیدونم چقدر دیگه زنده ام

هر چی فکر میکنم میبینم وقت ندارم

خدایا هر چی رو دوست دارم نمیتونم بدست بیارم

هر چی رو دوست ندارم نمی تونم از دست بدم

اما نه مثل اینکه یه چیزی رو که دوست داشتم بدست آوردم

دلم میخواد همه جی رو بنویسم ولی نمیشه

اما اون کسی که بخاطرش مینویسم میدونه

اسم این وبلاگ یادگار های منه و اولین یادگار من پسرم پارساست و شاید آخرین .

تا دلت بخواد حرف نگفته دارم شاید یک روزی همه حرف هامو بگم.


نوشته شده در ٢٦ تیر ۱۳۸۸ساعت ۳:٠٢ ‎ق.ظ توسط یک ایرانی نظرات () |


Design By : Night Skin